وقتی خدای مهربان بنده هاشو می آفرید با قلم طلا نوشت قصه خوب سرنوشت. نوبت ما که رسید نوک قلم طلا شکست با جوهر سیاه نوشت قصه تلخ سرنوشت تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست تنها به نگاه او می سپارمت.... ادما رسمشونه پابند دلدار نمی شن گرفتار می کنند آما گرفتار نمی شن... آدما رسمشونه شاخه به شاخه می پردند دل و بیمار می کنند آما پرستار نمی شن.... دوستانم همه نابند طلا سیری چند؟ دورباد از تنشان درد بلا سیری چند؟ بی گل روی عزیزان نفسم می گیرد بی حضور رفقان صلح و صفا سیری چند؟
| Design By : Pichak |
